37: نه؛ جز اینم آرزویی نیست!

 

با توام‌ 

ای‌ لنگر تسکین‌! 

ای‌ تکان‌ های‌ دل‌! 

ای‌ آرامش‌ ساحل‌! 

با توام‌ 

ای‌ نور! 

ای‌ منشور! 

ای‌ تمام‌ طیف‌های‌ آفتابی‌! 

ای‌ کبود ارغوانی‌! 

ای‌ بنفشابی‌! 

با توام‌ ای‌ شور، ای‌ دلشورة‌ شیرین‌! 

با توام‌ 

ای‌ شادی‌ غمگین‌ 

با توام‌ 

ای‌ غم‌! 

غم‌ مبهم‌! 

ای‌ نمی‌دانم‌! 

هر چه‌ هستی‌ باش‌! 

اما کاش‌... 

نه‌؛جز اینم‌ آرزویی‌ نیست‌ 

هر چه‌ هستی‌ باش‌، اما باش‌!

/ 7 نظر / 88 بازدید
صابر

فکر کردی با این همه احساس که درم قلیان می کنه می تونم کامنت بذارم !؟ کور خوندی رفیق !

مصطفی

عکس هم که هیچ اون چفیه هم که هیچ آسارا هم که هیچ . بابا دمت گرم

سیندخت پرنده...

خوب است... گاهی می شود از فرط ِ خستگی، به نگاه ِ بی حرف ِ نور ِ چشمی پناه برد... برق ِ نگاه ِ امثال ِ نور چشمی ها، همیشه خستگی ِ مرا در می کند... نمی دانم... حتما خستگی ِ شما از جنس ِ دیگریست...

میکده

عالی عالی استاد عالی محمد صالح عالیتر ماشالله چه دور بود پیش از این زمینم ما به این کبود قرفه ها ی آسمان ! امیدوارم بزرگ شه این راه دور رو راحت طی کنه

مادر

نمی دانم این جرأت و جسارت، معجزه ی همین بیست و چهار پنج سالگی است که اعتراف را آسان می کند. امروز می توانم حقیقت را بفهمم... روزگاری به باوری خام تصور می کردیم «دوست داشتن فلان شخص به خاطر خودش» رفتاری عادی است و از ما بر می آید. اما این روزها که به بهانه وجود پسرک دائم در حال کند و کاو خویشتن خویشیم، میبینم با چه تصورات و خیالاتی روز و شب میگذراندیم. خستگی این روزهامان، به خاطر مشغله ی زیاد و روزمرگی ها نیست؛ از این است که تمام وجودمان را، روحمان را، جسممان را با خوب و بد برچسب زده ایم. بی آنکه هستش را ...وجودش را دوست بداریم، قدر بدانیم!!!

تنها

تو مثل قلیانی لب گذار روی لبم به قدر ظرفیتم از تو آه بردارم