18:نامه ای برای پسرم

روزی که برایش خندیدی...

روزی که در لباسش گرم شدی...

روزی که به لنزش خیره شدی...

روزی که کلاهش برایت گشاد بود...

روزی که با او به خرید رفتی...

روزی که در خواب آرام آغوشش، لبخند زدی...

در تمام این روزهای پشت سر و در تمام روزها و شبهای پیش رو، او پدر است، به وسعت و مردانگی یک پدر. 

و یادت باشد، کوچکی امروزت را برای روزهای دور...

 

________________________________

بعدا نوشت:

تمام روحم را 

در جیب سمت چپ پیراهن مردانه ات جا گذاشته ام

تا جریان پیدا کنی در وجودم.

به وسعت همه دلتنگی هایم 

همسایگی می کنم.

/ 24 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان وبابای زینب

سلام.اولین سال پدر شدنتون مبارک آقا مجید.به امید خدا صد سال سایتون بالا سر خونواده باشه.

نقطگی

برای صابر عزیزم ... راست گفتی دوست، خیلی راست! می دانی، بعضی نوشته ها فصلند برای زندگی آدمی. یعنی بعد از خواندنشان طور دیگری می شود همه چیز! انگار فضای زیستنت دگرگون می شود؛ جور دیگری می شوی من نیز از طلوع آفتاب آن روز سرگردان و سنگینم! بس که این پست سنگین بود با کدامین واژه سخن بگویم آنگاه که تصویر مهر بیکرانه او در قلب همسایه مهربان من نشست ... گونه هایم تر شد، با همان قطرات شریف چشمان تو صابر این جناب ِ نور چشمی، بازتابِ همان نوری است که ... بگذریم! هر چه بیشتر سعی می کنم که از عظمت حقیقتی که خواب را از چشمانم ربود، فصل دیگری برایم ساخت و لحظه لحظه ی دلم را لرزاند! بگویم، خراب می شود دوست، بگذار حظ همانی که می فهمیم و می بینیم را ببریم فقط من از طلوع آفتاب آن صبح ِ دیگر، تمام قد در برابر بزرگی ظرف ِ مهر ِ بانو، صداقت چشمان ِ جناب نور چشمی، و وصف ناشدنی های ِ الله ِ عزیز ایستاده ام به نشانه احترام و ادب و نمی دانم که این پاهای ناتوان تا کی تاب ایستادن در برابر ِ این همه را دارد ... برایم دعا کن صابر که پاهایم صبر داشته باشند !!! ...

صابر

... سه نقطه! آری سه نقطه! کدام کلام تاب حرف های الانم را دارد !؟ نه واژه هایم مشتعل است ... همان سه نقطه بهتر است ...

گلریز اردکانی

سلام اقای نورچشمی راستش مدتی هست که وبلاگ شما را دنبال میکنم از حس قشنگ مادر پدرت همیشه انرژی میگیرم ،برای عکساتم حتما ون یکاد میخونم و ماشاالله میگم! هیچ وقت برای این خانواده نور چشمی کامنت نمیزاشتم،چون درست که من با بابای شما هم دانشگاهی بودم اما خب سعادت آشنایی نبوده! به همین دلیل یکم غریبی میکردم! اما این پستت را تا الان چندین بار خوندم و همه عکساشو دیدم به نظرم بی نظیر بود! قدر این مادر خانومی گل را خیلی بدون! همچنین قدر آقای پدر را ! راستش بار اولی که این پست را خوندم خواستم برات پیام بزارم اما خب گفتم صبر کنم تا امشب که شب عیده! من و شما یک وجه اشتراکی داریم اونم اینه که اسم پدر هردومون یک چیزه! این اسم به معنای مجد و بزرگیه! و واقعا که اسمشون برازندست برای بابای من که اینجوریه میدونم در مورد بابای شما هم صدق میکنه جناب نورچشمی! راستش علاوه بر اینکه میخوام عیدرا خدمت شما و پدر مهربان و مادر گلت تبریک بگم،میخواستم ازت خواهش کنم اگه سعادت شد و من اومدم شهر شما ،یه جوری شما راببینم که کلی خاطر خواهتون شدم [خجالت] البته ببخشیدا که بی اجازه خاطر خواه شدم اما خب کار دله دیگه ،دلم دلیل نم

گلریز اردکانی

ااااااا بقیه کامتم نیومده این بلاگتون حداقل نمیکنه خبر بده! گفته بودم کار دل دلم نمیخواد ببخشید دیگه[شوخی] مامان محمد صالح با این پستتون خیلی چیزا به همه یاد دادید،به مامانا به خانوما به بچه ها به همه ماها که فکر میکنیم بزرگ شدیم! ازین بابت خیلی ازتون ممنونم امیدوارم افتخار آشناییتون نصیب ما هم بشه! برای محمد صالح عزیزم سربازی امام زمانمون و زندگی پر برکت دنیا و اخرت را آرزو دارم! برای پدر مادرشم بندگی خدا را امیدوارم همیشه خوشبخت نورانی باشید!

محمدصالح

سلام خاله گل؛ 1/ خیلی خیلی خوش اومدی به خونه ما.[ماچ] 2/ قبل از اینکه شما پیغام بگذاری من که می دونستم میاین و به ما سر میزنید...از آمار همین بلاگ بی ادب که بی ظرفیتیش رو روووو نمی کنه[نیشخند][چشمک] 3/شما با مامانم هم هم یونی!!! بودین. تازه روز جشن دخترای 409 مامانم و من یه نظر شما رو دیدیم(با عینک و...). ولی راستش نفهمیدیم کدومیک از اون سه نفر!!! (منهای یکیشون) هستین. 4/راستی نقاشی خونتون تموم نشد؟(فکر میکردین که[عینک] هستین؟) 5/اصلا از کجا معلوم ما نیومدیم شهر شما؟[زبان] ولی شما بیااااااا، منم میام دیدنتون. یعنی خیلی ها میان دیدنتون، منم یکی اش[چشمک] 6/ می دوستمت خاله گل[ماچ][گل]

خاله گل

سلام خاله 1/مرسی خاله جون 2/ابراز احساستم و هم فکر کنم تو وبلاگ عمو حمزه دیده بودی خاله مگه نه؟ 3/خاله تو منو دیدی؟من که اونروز یکی بودم 2تای دیگه کی بودن؟راستی خاله مامانت رشته اش چی بوده؟ورودی چند؟ یهو دیدی فامیل بودیما 4/آره خاله تموم شد دعا کن اثریم که به نفس خاله گزاشته تموم شه 5/قدمتون سر چشم خونه خاله اینا برای شما جا داره خیلیم خوشحال میشیم منم میام دعا کن مدارکمون بیاد انشالا روز مبعث میام شهر شما 6/ منم خیلی دوست دارم محمد صالح گلم[چشمک][چشمک]

خاله گل

سلام خاله صبح به خیر! مامانت درست حدس زدن خاله همونیه که روسری سرشه!عینکشم که دیدی فرو کرد تو چشمش دیگه عینک نزده! محمد صالح به نظرت خاله تو این عکس هم خواب نیست؟ خالت همیشه خوابه[خمیازه] البته الان ساعت 4:38 صبح به خاطر امتحانش هنوز نخوابیده!!!!!!! راستی خاله 2 سال انگلیس(لندن)زندگی میکنه! دعا کن خاله بتونه بیاد محمد صالح تو دعا کنی حتما پاسپورت خاله زود زود میاد! انشالا خاله روز مبعث خدمت میرسه! راستی محمد صالح به افتخار تو و مامانی خونه خاله به روز شده! خیلی دوستون دارم زیاددددددد

حسین رحمانی

محمد صالح جان. امیدوارم همون طوری که اسمت محمد صالحه برای پدر و مادر گرامی ات فرزند صالحی بشی. تو این دنیا که گلی مطمئنم صالحی می شی که تو اون دنیا هم گل باشی به پدر مادر گرامی محمد صالح: اول سلام. دوم اینکه: بابا اینقدر این عکس فرزند دلبندتون رو نزارید تو وبلاگ. خاطر خواه ها دارن زیاد می شن هااااااااااا. بعدا درد سر می شه هااااااااا از ما گفتن بود[نیشخند]

تنها

دو روز توی این تهران نباشی از همه چی عقب میغتی روزت مبارک مجید عزیز بابای با صفا مرد با وفا