43: این روزها ... تولد دوسالگی

بسم الله ...

الان خوابی بابا
خیلی بزرگ شدی؛ خیلی. امروز روز اول سال سوم زندگی توست. این روزها دیگه بلد شدی که منظورت رو به زبان خودت که الان دیگه تقریبا شبیه به ...
(مامان الان داره بیدارت میکنه. هنوز چشمات بسته است؛ اما پرتقالی که مامان بهت داد رو داری میخوری و میگی: «یخخه» یعنی پرتقالی که از توی یخچال اومده سرده!!! کلا از این کارها زیاد انجام میدی که هر کدوم کام زندگی ما رو اینقدر شیرین میکنه که به نظرمون برسه همین دنیا بهشته...)

این روزها دیگه بلد شدی که منظورت رو به زبان خودت که الان دیگه تقریبا شبیه به زبان ماست، برسونی. خیلی وقت بود که می خواستم کلماتی که بلدی بگی و ما هم مفهوم اون ها رو می فهمیم، یه جایی بنویسم. اما زندگی شیرین ما شلوغ است این روزها بابا. خیالت راحت. هر چه که نشد بنویسیم، به نحو دیگری ضبط شده است. (خیلی دوست دارم که این وبلاگ و آن عکس ها و دست نوشته ها، روزی به کار تو آید و سبب خیر شود.)
این روزها مدام به هر چیزی اشاره میکنی و می پرسی: «ای چیه؟» و بدون اینکه به پاسخ ها توجه کنی سوال بعدی رو قبل از پاسخ قبل می پرسی.
این روزها هر چیزی رو که دوست داری بعد از اینکه تمام می شود با گفتنِ یک جمله دوباره می خواهی. مثلا الان بغل من نشسته ای در حالی که دارم تایپ می کنم. لیمو شیرینی که خورده ای تمام شده. دستت رو روی صورت من می گذاری و می گویی: «بابا ... لیمو ... بازم» و به یخچال اشاره می کنی.
این روزها بلد شدی تمارض کنی؛ مثلا موقع راه رفتن به در، گیر می کنی و بر می گردی رو به من: «دَد گِرفت» ... (و صورتت همه درد را نشانم می دهد!)
این روزها از میان سی دی ها، موردِ علاقه ی خودت رو انتخاب می کنی؛ دکمه eject رو می زنی و سی دی رو داخل دستگاه قرار می دهی و با دست خودت CDROM رو به داخل هدایت می کنی و دست ِ آخر می گویی: «دُرُس شد». سرِ جای همیشگی ات می نشینی و برنامه ای رو که می خواستی نگاه میکنی.
این روزها ...


این روزها خیلی شیرینی بابا؛ برکت عمر ما هستی و مایه ی افتخار!
تولدت مبارک
سرفراز باشی و سلامت؛ و برای خدا

پی نوشت 1: این روزها دیگر نگرانت نیستم عزیز. خیالمان خوب ِ خوب راحت است که همان که دیروز سودای سربازیش را در همین وبلاگ برایت نوشتیم، قصورها و تقصیرهای ما را هم، برای تو جبران می کند. که برای همه، اینچنین است.
اللهم عجل فی فرج مولانا اباصالح المهدی


جناب نورچشمی، محمدصالح

پی نوشت 2: نمونه خاطراتی که در این پست ذکر شد، در همین دقایقی که نوشته می شد، رخ داد. شُکر که بهانه برای نوشتن بسیار است.

جناب نورچشمی، محمدصالح
پی نوشت 3: از همه دوستانی که 2 سالگی جناب نورچشمی را به روش های مختلف تبریک گفتند، سپاسگزاریم. از آن ها هم که به یاد ما هستند، ایضا؛ و از همه دیگرانی که همینکه هستند مزید شکرند و سپاس، قدردانیم.

جناب نورچشمی، محمدصالح

/ 14 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مه نـاز

من می تونم امشب به همه ی خوانندگان وبلاگتون فخر بفروشم که از دست ِ جناب نورچشمی بسیار بسیار از ته ِ ته ِ دل خندیدیم... خوش گذشت... ممنون که اومدین![گل]

بابا

ببخشید که عکس ها اینقدر بی کیفیته. راستش نمی دونید چه بلاهایی سر دوربینمون اومده.فک کنم باید بره تعمیرگاه!!!

عمو و خاله و حسین

می دونم که خیلی بی وفا شده ایم می دونم که می دونید شرایط شلوغی داریم اما خدارو شکر شیرینه می دونم که نمیدونید چقدر دوستون داریم و دلتنگتونیم نمی دونم که غفلت چند روزه ی مارو جهت تبریک می پذیرید یا نه؟ نمی دونم که می دونید چند باری واسه حال و احوال تماس گرفتیم اما موفق نشدیم صداتونو بشنویم ( البته کار هم باهاتون داشتیم ) در هر صورت واسمون دعا کنید حسین ما هم صالح بشه و باشه

مصطفی

فقط مجید تو روحت بچه باید اینقدر بزرگ بشه که ما نشناسیمش خیلی .... بازم خیلی ...

خاله گل

سلام منم تولندتو هزار بار تبریک با بینهایت حرفهای نگفته به امید دیدار خاله ای

مصطفی

باز تاکیید می کنم تو روحت ضمنا اون بنده خدایی که به جای اسمش هی می زنی م.ص اسم داره اسمش معنی داره محمد صالح یا بزن پسرم یا اسمش رو کامل بذار اخوی، در ضمن ما هستیم خدمتتون. شما امر بفرمایید ما هم در جا می پیچونیمتون. قابل توجه محمد صالح عزیز : پیچوندن : واژه ایست اساسی و بسیار پر کاربرد. برای حالاتی که سرت درد نمی کنه و نمی خوای دستمال ببندی. یا به عبارت ساده تر دنبال درد سر نمی گردی. مثلا وقتی تو پاکن رو می خوری بعد مامان می پرسه پاکن کو؟؟؟ می گی لولو خوردش. الان اینجا مامان رو پیچوندی. چون هم تو می دونی لولو وجود نداره هم مامان. ولی نه مامان به تو شک می کنه نه لولو. چون هر دوشون مطمئنن که تو لولو نیستی پس تو پاکن رو نخوردی ولی در اصل منظور تو این بوده که لولو خودتی. به این می گن پیچوندن. اینها رو گفتم که بگم لولو آسارا رو خورد هاهاهاها ولی حالا به دور از شوخی الان که خیلی سرم شلوغه ولی در اولین فرصت در نیمه ماه رمضون حتما یه سر بریم که یه سه چهار تا روزه ای رو هم پیچونده باشیم. [نیشخند] و در آخر خوشحالم که بالاخره آپ شد این بلاک پسا پس هم باز تولدش مبارک. آخرشم یه شام به ما ندادی بخوریم. ک

آزاده رستمی

سلام ماشالله چه مردی شده برای خودش آقا محمد صالح خدانگهدارش باشه تولدت مبارک مرد کوچک[گل]

خاله و عمو و درسا کوچولو

سلام. شرمنده که دیر آمدیم. می دانم می دانید که چقدر زود می گذرد روزهای با این فرشته های کوچولو بودن.تولدت مبارک. به امید دیدارتان که خیلی دلتنگیم.

پرنده

سلام پسرتون خیلی شیرینه. خدا حفظش کنه[گل] تولدش مبارک