یا رب ...

یک/ هدفونم گم شده بود. مثل خیلی چیزهای دیگرم

تو به هدفون میگویی «گوشی»

به آن وسیله ای که با آن تلفنی صحبت می کنیم هم می گویی «گوشی»

همچنین آن وسیله دیگری که روی آن سیستم عامل اندروید نصب است و تو دیگر خودت از طریق App Store ها بر روی آن بازی نصب میکنی هم (ببخشید؛ به این یکی میگویی موبایل)

خلاصه منظورم این است که از آنجایی که وسایل مختلفی هستند که تو به آن ها می گویی «گوشی» و این ها با هم اشتراکِ لفظی دارند، خودت به صورت خودجوش برای اینکه منظورت را دقیق به ما بفهمانی مثلا وقتی که هدفون را میخواهی می گویی:
«بابا؛ گوشی ات را بده. اون که باهاش تلفن میزنیم نه ها؛ اونی که میزنیم به کامپیوتر مثلا آهنگ گوش میکنیم ...»

منم گفتم که هدفونم گم شده بابا. نمی دونم کجاست.

و تو گفتی: باید از وسایلت مواظبت کنی که گم نشه بابا.

من هم گفتم: چشم؛ حرفِ شما خیلی درست است. باید از وسایلم مواظبت کنم که گم نشود.

دو/ امروز دیدم هدفون دستِ توست.

گفتم: عه؛ پیداش کردی هدفونو؟

خندیدی و خوشحال گفتی: آره؛ پیداش کردم. اونجا بود ...

و بعد با حرارت زیادی گفتی: بابا؛ هر چی که گم کردی به من بگو برات پیدا می کنم. من خیلی قهرمانم

سه/ با حرف هایی که میزنی آدم دیوانه می شود. یکی از معدود حالت هایی که رضایتِ حقیقی را تجربه می کنم، وقت هایی است که یک گوشه ای می نشینم و حرکات و رفتار و حرف های تو را می بینم.

حظت را بردم. گفتم من هم برای تو یک سورپرایز دارم. از تویِ کیفم یک جعبه آدامس که می دانستم فقط یکی داخل آن باقی مانده به تو دادم. درست حدس می زدم؛ تو که خیلی آدامس دوست داری گفتی: «جانمی جااان ...»

جعبه را باز کردی و تک آدامس باقیمانده را برداشتی و بردی به سمت دهانت. دست و آدامس در دهانت بود که چشمت به بانو افتاد. به او گفتی: «تو هم آدامس میخای مامان؟» و بانو گفت: «یه دونه نصفه»

همانی که در دهانت بود را با دندان نصف کردی و به بانو دادی. نصفِ چیزی که خیلی دوستش داشتی ...

چهار/ بزرگ شدی دیگه بابا ... دوست داشتم همینجا که الان دارم برایت می نویسم، کنارم بودی و محکم در آغوشم فشارت می دادم و تو هم می خندیدی و مثل همیشه گونه هایت چال می شد و قهقهه های تو و ... و تک و توک رضایت هایِ دلِ خلوتِ من ...

این عیدِ تلخی که فقط با دردهایش شیرین می شد (که به اشاره درِ گوش فاطمه خیلی یواشکی گفتم؛ که آگاهی هایش یادمان بماند) ... در تعطیلات این عید یک بار بانو گفت شماها را بگذاریم خانه مادربزرگ و تنها برویم صله ارحام (که کمی راحت تر میشد برای ما و شما). خیلی قاطع به بانو گفتم: «نع!» و بعد به شوخی گفتم که تنها زینت حیات دنیای ما هستید. که مال برای ما جمع نمی شود ظاهرا؛ امیدمان به جاودانگیِ بنون است ...

(عکس: محمدصالح و فرناز که خودش می گوید عکسِ دورا و زبل-شخصیت های کارتونی که دوستش دارد- است)

پنج/ این روزها دوست دارم هر جایی که می روم تو را هم با خودم ببرم. نانوایی، بقالی، دکتر، هیئت، زیارت، حتی سرِ کار ... و مدام به تو می گویم که چقدر به من خوش می گذرد وقتی که با تو ام.

این روزها نمی دانم چرا از مسیرِ خانه ی آقاصفایی زیادتر رد می شویم. خانه اش باصفاست بابا. دستت را بده با هم از این کوچه بگذریم ...

«در این راه بلند نمی توان نشست و آرام بود و نمی توان به کهولت رفت و مضطرب بود و نمی توان با شتاب از مسیر بیرون زد. باید سعی، سرعت و اعتدال را با هم داشت. آنچه از تو می خواهند عمل نیست، که سعی است، و این سعی باید در لحظه مناسب، تحقق بیابد و از حدود خارج نشود ... ﺳﻌﻰ، ﺗﻨﻬﺎ داراﻳﻰ ﻣﺎﺳﺖ ... » (نامه های بلوغ؛ نامه به موسی)

پی نوشت: قالب وبلاگت را با انتخاب خودت هفته پیش عوض کردم. مبارک باشد. کاش از قبلی عکس گرفته بودم ...