بسم الله ...

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در هوای دیگری هستم

×××××××

زمان زیادی نمی گذرد از وقتی که یک دفترچه کوچک در جیبم میگذارم، تا عادت کنم به یادداشت کردن چیزهایی که به ذهنم می آید و از دست می رود.

دوست دارم به استحضار جناب نورچشمی برسانم که در این روزهای شلوغِ زندگیِ ما و در ذهنِ شلوغ تر ِ من، همواره جایِ شما محفوظ بوده و هست.(و از خدا میخواهیم که اگر عمری باقی باشد، در آینده هم محفوظ بماند) از این جهت است که در آن دفترچه کذا، چند خطی با تیتر «برای وبلاگ م.ص» نوشته شده:

- ماجرای بابک و کباب
- داستان نمایش بازیِ ما؛ وقتی که تو برای من خوراکی خریدی
- حکایت سلام های سرِ کوچه
- خوب است که راجع به واژه ترس با او صحبت کنم
- ...

×××××××

ساعت 2:17 نیمه شب سه شنبه 10 اردیبهشت 1392

من در حالی بیدارم که طی 48 ساعت گذشته حدود 5 ساعت خوابیده ام و حیرانم که چطور بیدارم؟ یعنی حیرانم از حال و روز آدمیزاد؛ که امان از وقتی که اسیر می شود در فکری، نگاهی، محبتی، عشقی ... امان!

آن وقت است که با خواب آلودگی، هشیار است. پریشانی ها را جمع می کند و در گرفتاری ها، متمرکز و دقیق است!

فکر کردم که خوب است که شما را در این حالات خودم شریک کنم؛ که حالات ما سرمایه های ماست و شما هم از سرمایه های این زندگی، سهم های خودت را داری (لابد!)

امتداد نگاهم، در غالبِ لحظاتِ این روزها، به قدم های کوچکی است که از نو می رسد. قدمش مبارک.

«محمدصالح، داداش میشه» ... چند ماهی هست که با شنیدن این جمله، انتظار را کنار ما تجربه می کنی.

ان شاءالله که نورسیده خانه ما، به سلامت از راه برسد. او که بیاید، جمع سه نفره بانو، شما و من، 4 نفره خواهد شد. شاید همدم تنهایی های خاصِ بانو باشد. خداکند که با هم و برای هم خوب باشید. شاید ... خداکند ...

چند ماهی هست که با هم مشقِ انتظار می کنیم.

من هم منتظرم...

منتظرِ زمینه ها. منتظرِ تجربه ها؛ آزمایش ها؛سختی ها. منتظر دعواها و حسادت های احتمالی شما. منتظر شب بیداری ها، خستگی های بانو، کلافگی های من، بهانه های شما ...

منتظرِ سهمِ خودم، از رنج های زندگی ام. منتظر فرصت های رشدم محمدصالح.

چیزهایی که بسیاری از آن ها را با حضور تو تجربه کردم. الحمدلله که خدا هست؛ و همه شما هم هستید

×××××××

پی نوشت(1): عکس ها مربوط به سه سالگی جناب نورچشمی است. چقدر دیر!

پی نوشت(2): فاطمه خانم، بانوی کوچکِ خانه ما، به زودی از راه می رسد ان شاءالله.

برای بانو، و مسافر کوچکش دعا کنید