سلام

 پسرک نازنینم، امروز سه ساله شدی...

سه سال میتواند برای نگاهی آنقدر کوتاه باشد که اصلا به چشم نیاید و میتواند در چشمی به معصومیت نگاه تو، یک عمر باشد به فاصله عدم و هستی... و وقتی فکر میکنم می بینم که حضورت برای من ارزشی، شاید حتی فوق تصور خودت داشته و دارد.

من با حضور تو مادری را تجربه کردم و شیرینی همراهی با تو را چشیدم. تمام سختی ها و خوشی های در کنار تو بودن نتیجه ای جز بزرگ شدن من نداشته و واقعا نمیدانم که چگونه باید شکر کرد این همه نعمت را که در زندگی ام جریان دارد....

مدتهاست که برایت ننوشته ام و دوری از این فضا آدم را غریبه می کند...دستم به قلم و برگه های دفتر انس بیشتری دارد...تنها بهانه ام برای نوشتن این چند خط .............. دوستت دارم عزیز دلم!

*******

پی نوشت بابا: من به چشم خودم دیدم که چقدر برای این چند خط کوتاه، وقت گذاشت و دوست داشت که بیشتر خودش را و تو را بنویسد؛ با اینکه خیلی خسته بود. (فرق مادرها و پدرها شاید همین هم باشد. من اگر خواب آلود و خسته باشم، حتی اگر حرف هم داشته باشم، احتمالا می گذارم برای یک وقت دیگر. چقدر بانو مقید است به تو) خیلی وقت گذاشت که در این شلوغی ها و خستگی ها بیشتر خودش را و تو را بنویسد؛ نمی شود اما

تو داری بازیگوشی میکنی، با وسایل بازی ات بلند بلند بازی میکنی. بزرگ شدی؛ سر و صدا میکنی، نصفه شبی گردو میخواهی که توجه بخواهی، که بانو را از خلوت و نوشته هایش بلند کنی ... و البته شیرینی، خیلی شیرین! مثل آن کیکِ تولد ِ خامه ای که این روزها در خواب و بیداری ات با آن شاد بودی ...

عکس های تولدت را در فراغت دیگری، بزودی ثبت می کنم؛ عمری باقی باشد اگر