دست ِ کوچک ِ دیوانه ات در دستم بود. در را باز کردم. با هم وارد شدیم.

همیشه با دو جفت دمپایی مواجهیم. یکی کوچک و دیگری بزرگ.

از من پرسیدی: دمپایی کوچولو برای منه؟

گفتم: بله بابا؛ دمپایی کوچولو برای شماست. (همیشه دوست دارم حرف های تو را با همان لحن و ادبیات تکرار کنم. عاشق ِ دستورِ زبان ِ تو ام)

گفتی: دمپایی ِ بزرگ برای شما؛ دمپایی کوچولو برای محمدصالح؟

گفتم: بله پسرم؛ دمپایی بزرگ برای بابا؛ دمپایی کوچولو برای شما.

...

چند لحظه ساکت بودی؛

گفتی: بابا

گفتم: بله

گفتی: من؛ به نظر؛ کوچولو ام؛ اما؛ بزرگم !!!

...

من هنوز نفهمیدم که تو کِی مفهومِ «به نظر» را فهمیدی و تصورِ من از کوچکیِ خودت را با درکِ درست ترت از بزرگی ای که نمی دانم از کجا پیدایش کردی؛ مقایسه می کنی!!!

دلبری میکنی بابا؛ دلبری


 

پی نوشت 1: ونحن نقول الحمدلله رب العالمین

پی نوشت 2: عیدت مبارک؛ قربان، همیشه تولدِ بانوی مهربان خانه ماست؛ این پست به همراه تمام محبت های جناب نورچشمی تقدیمِ او

پی نوشت 3: عکس متعلق به سفر یک روزه به دماوند است. مهمانِ خانواده بزرگوار آقای عکاس بودیم. از آن سفر حرفهای بسیاری هست که دوست دارم برایت بنویسم پسر

پی نوشت 4: عید به همه مخاطبان جناب نورچشمی هم مبارک. همیشه عید باشد ...