بسم الله ...

السلام علیک یا مولانا ابالحسن؛ یا شمس الشموس؛ یا عالم آل محمد (ص)؛ السلام علیک یا غریب الغربا و یا معین الفقراء و الضعفا؛ السلطان اباالحسن یا علی ابن موسی الرضا؛ السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

...

محمدصالح؛ امروز تولد آقاست. خیلی دوست دارم که با تو از او بگویم؛ اما بلد نیستم. حقیقتا بلد نیستم. اصلا نمی شود.

این روزها هر وقت که با تو حرف میزنم همیشه در جستجوی صفت هستی برای موصوف های دور و بَرَت. مثلا وقتی می گویم بیا بریم بیرون خرید کنیم؛ میپرسی خریدِ چی؟ می گویم خریدِ خوراکی؛ میپرسی خوراکیِ کجا؟ می گویم خوراکی ِ مغازه؛ میپرسی مغازه کی؟ می گویم مغازه سر کوچه و ... این داستان ادامه دارد تا خرید تمام شود و برگردیم!

در خیالم با تو گفت و گو میکنم؛ می گویم بابا امروز تولده؛ عیدت مبارک. میپرسی تولدِ کی؟ می گویم تولد امام رضا. میپرسی ... نمیدانم که چه میپرسی اما می دانم که هر چه بپرسی دیگر چیزی نمی دانم!

تو در جستجوی صفتی برای موصوف های اطرافت. (باز هم فرصت رشدی برای من. حضورت را شکر؛ که اسبابِ اندیشه ای؛ اسبابِ خوب دیدنی؛ اسبابِ زندگی ...)

آقا لایوصف است؛ لایدرک است؛ آقا عشق است ... بلد نیستم بابا! فکر کردم که به بهانه تولدش برایت چیزی بنویسم که سال های بعد بهانه باشد برای حرف های جدی تر. اما حرفی نیست. اگر این ها بهانه باشد برای زیارت ِ آقا خیلی بهتر است ...

عرض ِ ارادت آقا ...

پی نوشت:

در شبکه چرخی میزدم که حرف های خوب آقا صفایی را دیدم؛ برای توصیفِ لایوصف، همین ها خیلی عالیست:

... به ما ایراد می­گیرند که چرا این همه می­آیید مشهد؟
چرا نیاییم؟ آدم تا نفهمد از این­ها چه گرفته، حق دارد رها کند و برود اینور و آنور، ولی وقتی که می­فهمد از این منابع چه به دست آمده و چقدر راه­ها نزدیک شده، آن موقع آدم هر کجا که ولش کنند مثل گربة مرتضی علی(ع) بر خواهد گشت اینجا!
من گاهی شده در قم اگر یک پنجشنبه، جمعه فرصتی باشد، یکی از دوستان ماشین داشته باشد و بگوید بیا برویم مشهد، من حتّی اگر یک هفته قبلش به مشهد رفته باشم، رویم نمی­شود بگویم که نمی­آیم. حتّی شده در شب، گیر می­کردیم، راه می­افتادیم و می­آمدیم. عصر چهارشنبه از قم حرکت می­کردیم و می­آمدیم تهران، ده، دوازده ساعته، با چه بدبختی از آن جاده می­آمدیم، (با داستان­ها و وضعیت هایی که بماند!) می­رسیدیم مشهد. دو تا زیارت نکرده، دوباره غروب راه می­افتادیم بر می­گشتیم.
چرا آدم این طور می­شود؟
**ما، دربدری­ های دیگر را ندیده­ ایم. ما دویست سال دربدری سلمان را هنوز نفهمیده­ ایم. این است که   برای­مان سخت است که دو روز در بیابان­ها برویم.**
**چرا به مشهد می رویم؟! چرا نرویم؟!**
اگر بدانیم از این بیت چه به ما رسیده، آنوقت، باور کنید مدهوش می­شویم. ما هنوز از فضل و عنایتی که اینها داشته­اند در خوابیم و هنوز بیدار نشده­ایم که ببینیم چه داریم. نمی­دانیم عنایت­ها چه بوده و از چه   چشمه­ هایی سیرابمان کرده­ اند...
**هنوز تشنگی را نچشیده­ ایم و  هنوز آنچه که چشیده­ ایم را نمی دانیم چقدر ارزش دارد. هنوز نفهمیده­ایم اینجا چه بوده که ما از آن نوشیده­ ایم. این است که شاکر هم نیستیم.

صل الله علیک یا مولانا علی ابن موسی الرضا ...