بسم الله ...

سلام

یک/ اینکه من کی هستم و چطور فکر می کنم و چطور زندگی کردم و چه برنامه هایی دارم و به دنبال چه هستم و چه شد که اینطور شدم؛ خیلی مهم نیست. اینکه الان چند سال دارم و چند ساله بودم که علاقه مند شدم و کِی همسفر بانو شدم و بعدش چه شد؛ هم مهم نیست. حتی مهم نیست که چطور شد دوست داشتیم که تو باشی و برای بودنت به چه اندیشیدیم و در کدامین قاب فکری (منظورم پارادایم است) مراقب حضورت بودیم و تو کِی آمدی و الان چه میکنی و ... حتی این ها هم الان مهم نیست!

(خواهش میکنم زرنگ باش و بدان که اگر همه این هایی که گفتم مهم نبود؛ از این ضمیرِ ناخودآگاهِ هیولا، اینطوری فریاد نمیشد)

دو/ مهم این است که من الان ناراحتم بابا! خوب است وقتی که به اندازه ای بزرگ شدی که منظورهای من را حدس بزنی، این ها را بخوانی و بدانی که؛ خب من هم آدمم و مثل تو ناراحت میشوم و خوب است که ما بتوانیم وقتی که ناراحتیم با هم حرف بزنیم و حرفهای هم را سعی کنیم بفهمیم و اگر نفهمیدیم لااقل با هم همدلی کنیم! یعنی تو بتوانی خودت را به جای من بگذاری و ببینی که چطور شده که عصبانی شدم و به چشمانم نگاه کنی و ...

سه/ «لطف تمبک» را محمدمهدی قبل از اینکه دنیا بیایی برایت خریده بود؛ هدیه. چقدر شلوغ بودیم و اولویت هایمان تغییر کرده بود و گرفتار شدیم که نشد از آن موقع هدیه ات را بگیری. تا اینکه امسال شب بیست و یکم رمضان که مثل هر سال دوستان مدرسه ای جمع میشدند در آن میعاد کذا؛ من هم با تو رفتم. به شوخی با محمدمهدی شرط گذاشتم که میروم فقط برای اینکه هدیه ات را بگیریم. «لطف تمبک» همان سی دی ایست که تو از دو سه روز بعد از قرار ما بسیار با آن شاد می شدی. وقتی از محمدمهدی هدیه ات را گرفتیم گفتم که هم او را و هم هدیه اش را که عصاره ژرفای فکر و وسعت وجود و محبت اوست، بسیار دوست میدارم. اما این را هم گفتم که دنیا بدون موسیقی آرام تر است و لابد بهتر!

چهار/ «لطف تمبک» را با تو گوش میکنم که گوشَت به موسیقی خوب عادت کند. ذائقه ات به موسیقی های بهتر کشیده شود. همانطور که هنوز که هنوز است برایت پفک نخریدم و تو هم مردانه دیگر از من پفک نمیخواهی! (خوب است که بدانی بعضی وقت ها که نیستی، دور از چشم تو خودم پفک می خورم و مراقبم که حتی پوستش را هم نبینی!)

پنج/ میدانی محمدصالح؟ جوان تر که بودم خیلی اهل موسیقی بودم. دوست داشتم؛ همان طور که الان نیز! خوب است که بدانی اوقات فراغتم روی شناختن گوشه های موسیقی سنتی و آواز ایرانی و ... صرف میشد. چقدر دوست داشتم سه تار بزنم؛ کلاس آواز بروم و ... دوستان زیادی دارم و خیلی دوستشان دارم که اهالی موفق موسیقی اند. همه انواعِ موسیقی های خوب را خوب گوش می دادم و لذت می بردم و اثر میگرفتم، همان طور که الان هم اگر بنا به گوش دادن باشد، خوب گوش می دهم و لذت می برم و اثر می گیرم. دوست دارم که توجه کنی که موسیقی خوب، لذت دارد و البته و صد البته و بی تردید آثاری دارد!

شش/ محسن نامجو را دوست دا...رم؟شتم؟ موسیقی خوب؛ استعداد عجیب و غریب؛ خلاقیت عالی در ایجاد ترکیب های جدید؛ بازی های فوق العاده ای که با محتوا و ساز و آواز داشت. چقدر من از این ترنج لذت میبردم. چقدر فریادهایش را دوست ... چقدر خوب ادایش را در می ... چقدر جالب! از هوش می ...

هفت/ سی دی را که در دستگاه می گذاری و «لطف تمبک» که شروع می شود؛ شادی خانه ما هم شروع می شود. دلم قَنج میرود برای خنده ها و تکان های موزونت ... حسابی که از تماشایت سیر شدم، رفتم پشت لپ تاپ و پلاس را باز کردم. علی اشرف فتحی نوشته بود: انتشار ترانه موهن محسن نامجو ... اخم هایم رفت توی هم. سریع با همه کلیدواژه هایی که به ذهنم میرسید جستجو کردم. چند تا لینک زرد و ... بالاخره دانلود شد. اول از این ادا و اطوارهای بامزه اش که شبیه موسیقی کودکان بود و توجه تو که داشتی «لطف تمبک» گوش می کردی را هم جلب کرد. ثانیه هایی گذشت و بعد ... سرم داغ شد؛ خیلی عصبانی بوم؛ خیلی. مات و مبهوت مانده بودم و حیرت زده که تو گفتی: «گریه میکنه بابا؟» اعصابم خورد بود، لپ تاپ رو با عصبانیت بستم و گفتم آره بابا.

(و هر چه به ذهنم آمد به زمین و زمان نثار شد)

هشت/ خیلی عصبانی بودم. با خودم گفتم نامجو الاغ است، نمیفهمد! کاش آن ع.س عقلش بیشتر میرسید. کاش آن برخوردها پیش نمی آمد. بانو گفت هنوز از دلش بیرون نیامده؛ لجاجت میکند. باورم نمی شود هنوز؛ چرا باید از کسی که آنقدر خوب غزل حافظ را میخواند این صدا را میشنیدم!

 علی اشرف فتحی خوب گفته بود. چه شد ما به اینجا رسیدیم؟...

نه/ دیشب خیلی عصبانی شدم بابا. هزار بار گفتم که دنیا چقدر بدون موسیقی آرام تر بود و البته لاجرم بهتر. ببین عزیز؛ من فقط محسن نامجو را وقتی گوش می دادم که بعد از آن دور از چشم تو پفک می خوردم. گفتم که موسیقی مثل هر موجود دیگری آثاری دارد؛ پفک نماد آن بخش از زندگی من است که زندگی نیست اصلا؛ و من ترجیحم آن است که تو زندگی کنی و به همین دلیل این بخش ها را از دید تو پنهان می کنم. میدانم که همین حالا بیرون این چهاردیواری خانه هم پفک می بینی و هم موسیقی های بد می شنوی. به همین خاطر است که با تو «لطف تمبک» گوش می کنم ...

ده/ باز هم همه حرف های بند یک را دوباره می گویم که اصلا مهم نیست که من کی هستم و چطور فکر می کنم و ... که این از «رسم الخط» و «درباره او» و دیگر ذهنیات ما در وبلاگ تو پیداست. اما دوست دارم من را هم مثل هزاران صدای کوچک و بزرگ و رسا و نارسا و آرام و غریو و آشنا و ناآشنا و واضح و مبهم و ... دیگر بشنوی عزیز! در قابِ فکریِ من موسیقی غایت بشر نیست؛ بلکه دست انداز است!

 

پی نوشت: خیلی سعی میکنم آدم ها را از رفتارهایشان جدا کنم. اما اینقدر ناراحتم که گمان نکنم دیگر نامجو گوش کنم؛ حتی وقتی که دلم پفک میخواهد! ایضا راجع به هر موسیقی دیگری غیر از گاهی که تو هوس «لطف تمبک» کنی. کسی چه میداند؛ شاید این هم بهانه ای برای رشد است

پی نوشت 2: حیرت و نگاه تازگی ات را نگاه می کنم؛ که بهانه آرامش است مثل همیشه (الحمدلله):