بسم الله ...

 

آی نازنین

بر من ببخش که بر کتیبه ناز ِ خاطراتت؛ روزهایِ کودکی و عاشقی ات، ...

خنج ِ قصور می کشم.

چه خوب است که هستی، که بودی

که اگر نبودی

من کجا می فهمیدم که چه سخت است 

چیزی را همان طور که هست دوست داشتن !!!

(بلکه محال است ...)

جناب نورچشمی:

خیسی چشمانِ این روزها و نمی دانم ِ این دل ِ بیدل، شد این چند خط ِ رسوا که در گوش ِ تو، به «نمی دانمی» بگویم:

که خسته ام! 

خسته ام امروز که بیست و اندی سالگی من است؛ از این همه بند که هیچ کدامشان را به خاطر آنکه هستند بر خود نبستم! که به خاطر اینکه هستم؛ این همه را بر خود بستم ...

محمد صالح 

همه آرزویم این است که خسته نبینمت! بابا

*******

پی نوشت:


 

با توام‌ 

ای‌ لنگر تسکین‌! 

ای‌ تکان‌ های‌ دل‌! 

ای‌ آرامش‌ ساحل‌! 

با توام‌ 

ای‌ نور! 

ای‌ منشور! 

ای‌ تمام‌ طیف‌های‌ آفتابی‌! 

ای‌ کبود ارغوانی‌! 

ای‌ بنفشابی‌! 

با توام‌ ای‌ شور، ای‌ دلشورة‌ شیرین‌! 

با توام‌ 

ای‌ شادی‌ غمگین‌ 

با توام‌ 

ای‌ غم‌! 

غم‌ مبهم‌! 

ای‌ نمی‌دانم‌! 

هر چه‌ هستی‌ باش‌! 

اما کاش‌... 

نه‌؛جز اینم‌ آرزویی‌ نیست‌ 

هر چه‌ هستی‌ باش‌، اما باش‌!