اینکه باید بعد از سلام کلی هم شرمنده باشم و باشیم رو خوب می دونم...

اینکه دیر به دیر اومدن و سرزدن به اینجا خیلی بد و ناراحت کننده است رو هم می دونم...

اینکه دلتون برامون تنگ شده چشمکرو هم خیلی خیلی خوب می دونم...آخه راستش دل ما هم خیلی زیاد براتون تنگ شده. باورش شاید کمی مشکل باشه اما دلمون برای خودمون هم تنگ شده ....زی یاد!!!

سلام

بعد از کلی دلتنگی و بی تابی بلاخره دعوت شدیم برای زیارت... و چه لذتی داره زیارت با دل پر و دست خالی... که برای نیتش همه ی سعیت رو میذاری برای اینکه کسی رو یادت نره و از قلم نندازی...جای همه تون خالی.حیف که خیلی زود تموم شد!

چند خط برای محمد صالح عزیزم:

پسرکم، اولین باری که با تو رفتیم پابوس امام رضا، شبهای قدر بود... روزها و شبهایی که معجزه ی بزرگی در وجود نا پیدای تو رخ می داد. «نَفَختُ مِن روُحی» در یک کالبد گِلی که از روز ازل وعده کرده بودند...

توی زیارت امسال، سپردمت به خود حضرت... برای همیشه زیر سایه ی مهربونی هاش باشی!

راستی گلم، یه درد دل؛ نمی دونستم که مادر بودن اینقدر سخته؛ تب های شبونه ات بهونه ی خوبی واسه بیرون زدن دندونهاته، اما گرماش وجودم رو به آتیش می کشه! گریه های ناگهانی و بی تابی های غریبت محک سختیه واسه صبر و طاقت من! و این خس خس نفس هات و این برونشیولیت لعنتی که نمی دونم سر و کله اش از کجا پیدا شد راه نفس من رو می بنده پسر!

تو و زینب و درسا و علی و همه ی بچه های دیگه اینو بدونید که با کوچکترین درداتون ما مامانا ذره ذره آب میشیم... دوسِتون داریم!خیلی...

____________

*عکس ها توی پست بعدی!