سلام بهترینم

روز غریبی بود امروز. هوای خانه گرفته بود. همان صبح زود که بیدار شدم، دیدم که هوای دلم هم سنگین است...نزدیک به بارانی!

با خواندن آقای کوچک و سیندخت پرنده رعد و برقی شد و باران گرفت...هنوز هم که شب به نیمه رسیده، مه آلود...سنگین و گرفته و تنگ است و به هر بهانه مثل حبیب* باز هم نم باران می زند و جمع و خلوت سرش نمی شود.

پسرم، دلبندم، سخنم از سر دلتنگی و ناراحتی نیست که اگر این باشد به دردسر نوشتنش برای نماندنش نمی ارزد. حرفم چیز دیگری است. حرفم برای روزهای نه چندان دور توست...برای روزهای مرد شدنت. 

پیش از تولدت برایت نوشتم که مردی و مردانگی چیست. برایت گفتم که مبسوطش را بعدها خواهم نوشت. فرصتی به دست نمی آمد تا امروز...تا امشب!

مردی و مردانگی شاید تنها کلماتی است که ظاهرش گمراه کننده است، اما عمقش جنسیت ندارد، رها است از بند زن بودن و مرد بودن. به انسان بودن می رسد، به ریشه ی تمام نمای احسن خلقت! به فطرت میرسد، که پاکش را در اشرف مخلوقات به ودیعه نهادند. به صداقت می رسد، به یک رنگی، به بخشش... اما نمی دانم که میدانی از کجا سر بر می آورد؟ 

عزیزکم، مردانگی زاییده ی عشق است و در همراهی ِبا درد معنا می یابد و تفسیر می شود. مردِ بی درد، که نمی شود. مرد بی دغدغه که معنی اش ناقص است... هویتش گنگ است! در جدالِ با زندگی، در مبارزه با روزمرگی کم می آورد، خجل می شود، سرافکنده میشود...

اما دردِ تنها هم بی فایده است پسر؛ دردِ تنها، دردِ با فغان، دردِ با آه و ناله و زاری، مثل بیگاری است، ارزش ندارد. مثل بار پشت قاطر است برای قاطر...چه گنج با ارزش باشد و چه کاه بی مقدار چه فرق می کند؟ بار است و او مجبور به حمل! زینت دردِ مرد، صبوری است. زیبا دیدن است. اینجاست که حقیقت "ما راَیتُ اِلّا جَمیلا" را در پس نقاب مردانگی ِ زنانه می توان فهمید... می توان درک کرد و با آن قد کشید، به بلندای تاریخ و ماند، به استواری ِ سایه ی علی(ع)...

مرد باش پسرم،

دردمند باش،

صبور باش،

قد بکش و بمان!

اینها را مادری جوان برای پسر جوانش می خواهد و می نویسد... مردِ جوانم، اینها را که خواندی فاتحه ای بدرقه ی راه مادر پیرت کن که بَد چشم به راه است!!!

---------------------------------

*تله فیلمی از داریوش یاری