سلام 

بابا مجید رفت مشهد و برگشت! تنها؛ یعنی با یه سری از دوستاش که میشن عموهات. و من موندم و شازده پسرم که تو باشی...

چقدر دلمون برای هم تنگ شد...تا حالا همچین تجربه ای رو نداشتم. منظورم تجربه 59 ساعت دوری از باباست. اولش خیلی سخت بود ولی بعد، همین لطافت حضور تو بود که تحمل این دوری رو ممکن می کرد، چون تو حاصل زندگی مشترک سه ساله مایی. زندگی ای که با همه سختی ها و پستی بلندی هاش خاطره روزهایی رو همراه خودش داره که پر بوده از عشق و محبت و همدلی. خیلی خوشحالم که روزهای همراهی تو با ما، عاشقانه ترین روزهای این زندگی بوده.

امیدوارم قرارمون سر ِ جاش باشه.بابایی رفت که برای من و تو هم دعا کنه، که ما هم بتونیم بریم زیارت. امیدوارم قرارمون سر ِ جاش باشه....

بازم دعا کن، صدای تو برای اونی که باید؛ شنیدنی ِ....

دوسِت دارم مادر، بابا هم هم!