واکسن شش ماهگی ات را هم زدی و این یعنی شش ماه گذشت. یعنی صد و هشتاد روز! صد و هشتاد روزی که بسیار کوتاه تر از180 دقیقه بر ما گذشت.

این را حالا می فهمم پسرم. گذر سنگین زمان را الانی می فهمم که 4 سال از همراهی همسایه نازنینم می گذرد. الانی که 24 ساله ام. الانی که تو هستی و ناباورانه در کنار ما 6 ماهه شدی.

و البته بدون شک، این آگاهی ارزان به دست نیامده، اما اگر در ازای همه رنج های این چند ساله، تمام دردهای عاشقی و ابتلائات اهلیت، به ما هبه شده باشد نیز می ارزد... به خدا که ارزشش را دارد!

جناب نورچشمی

حالا تو 180 روز داری. 180 روزی که بسیار کوتاه تر از 180 دقیقه گذشت. می ترسم. نگرانم بابا. لحظاتی بعد، با همین سرعت و یا شاید بیشتر، تو 180 ماهه خواهی شد. من نگران آن روزم. 180 ماهگی سن ویژه ای است؛ آنچنانکه 180 روزگی. آن روز تو 15 سال خواهی داشت.

می دانی محمدصالح ام ؟.. تا آن روز زمین ِ حقیر، 15 بار به دور خورشید ِ کوچک گردیده است! و من حیرانم که دل ِ تو آن روز به دور ِ کدامین حقیقت می گردد؟؟؟

ای کاش همیشه همین قدر ... باشی.

*****

محمدصالح:"من این همه درد دارم،شما هنوز پیِ عکس گرفتنید. شما که واکسن نزدید! خدایی خجالت نمی کشید؟"

میم.صاد:" یکی به داد من برسه... از حال رفتم. اینجا کسی به فکر من نیستگریه"

میم.صاد:" واقعا که؟!ابرو"

میم.صاد: " ای بابا...شما که هنوز نرفتید! تو رو خداااااااااااا"

میم.صاد: ....سکوت

"چه توقعایی؟!!  خوابیمااااااا با اجازتون."

میم.صاد:"نگیر آقا، نگیر. آقا برو دیگه...قهر می کنمااااا"

میم. صاد:" خوب شد بلاخره؟؟ دیگه نگاتون نمی کنم ..."