بسم الله ...

پیش نگار:

تو خود دانی که من بی تو عدم باشم، عدم باشم
عدم خود قابل ِ هست است، از آن هم نیز کم باشم

*****

یک/رفتم روبروی جناب نورچشمی؛ توی چشماش زل زدم؛ با صدای بلند بهش گفتم:  «روزت مبارک مرد!» نمی دانم چرا امروز چند بار این اتفاق افتاد! و هر بار محمدصالح خندید. از همان خنده هایی که جان آدم را می سوزاند... ای خدا از دست ِ تو؛ به قول آن دیوانه زلف بر باد مده لامصب!

دو/ وقتی که بیدار شدم، از نیامدنت دلم گرفت. دلم گرفت که باز باید یک هفته دیگر را بااین روزمرگی که دست سنگینش را به گردنم آویخته، گلاویز شوم. دلم گرفت و یادم آمد که چقدر دلم تنگ شده.

مدتی است که تاریخ ها را گم کرده ام. نمی دانم چه شده؟! برگه های تقویم ذهنم از هم گسیخته اند. وقتی که خوب نگاه می کنم اصلا بعضی هاشان نیستند، گویا گم شده اند. ولی نمی دانم که بود؟ عابری، رهگذری - کسی بود که برگه امروز را به دستِ پر از بار ِ روزمرگی ِ ذهنم داد... و مرا برد به امروز 4 سال پیش. یادم بود که امروزش 17 مرداد بود!!!

سه/ کمتر از یک ساعت به نیمه شب مانده. مضطربم. نمی دانم چه می شود؟ پر از ابهام. آخر ظاهرا همه ادامه ام به این لحظه متصل است. به دنبال نوری هستم؛ چراغی؛ آتشی! چشمانم بسته است و نگاهم تا عمق جان متمرکز؛ همه حضورم را دو زانو پای سفره نشانده ام. دستم می لرزد. پیشانی ام خیس شده. با این همه اما آرامم؛ توکل را هیچ گاه به این وسعت ندیده ام.حواسم به هیچ نیست الا به آنچه که می شنوم و باقی همه سکوت. کلمات بر جانم می نشینند. خدایا چه ضیافتی است امشب ...

چهار/ کتاب را باز کردیم. یادم نیست کدام صفحه بود. همه اش نور بود. این گام های آخر را آهسته بر می داشتم. اصلا پاهایم بیش از این کشش نداشت. کمی ترسیده بودم، اما جذبه به قدری بود که دیگر مخیر نبودم. رسیدیم. فاخلع نعلیک ... خطبه جاری شد! ضیافت نکاح اسماء الهی ...

پنج/ حریم دلهامان یکی شد!با همان یک جمله کوتاه؛ به همین سادگی. همیشه همین طور است. مثل حال بعد از زیارت. تمام که می شود راحت می شوی. بیرون که می آیی آرامی، اما دلت جا مانده است انگار!!! اصلا شاید چون بیدل شدی آرامی، راحتی. نمی دانم...

شش/ این جلوه ی نکاح اسماء الهی، آتشی است که تنها، بارقه اش برای همه عاشقانه ی زندگی بس است.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
...
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

هفت/ دعا ... همه آمین می گویند. همه دست ها رو به آسمان است. ناز شصت حضرت کارگردان؛ چه لوکیشن با شکوهی. چه متن دلنشینی. نیمه شب است دیگر. نیمه شب روز تولد مولا! راستی جناب نورچشمی همانجا «محمد صالح» شد؛ که ترجیع بند دعاها حکایت یاری و همراهی اباصالح (عج) بود.

*****

این پست در هفت بند تمام شد، و هفت تعداد دفعاتی است که من از بانوی ِ مهر خواستگاری کردم.

بسیار خوبحالم اکنون. و سپاس های بسیاری در دل دارم:

سپاس بیکران از الله ِ عزیز که نمی دانم برای ما چه در سر دارد؛ اما جمالش را عشق است (جلالت را بی خیال ما شو عزیز...)

سپاس بیکران از کلماتی که شنیدم، خطبه ای که جاری شد و دعایی که در حق ما و جناب نورچشمی به کلامش آمد.

سپاس بیکران از بانو، هم سایه مهربانم که همراهی ام را پذیرفت. هم سفر شد. آن روز «همخدا» یش خواندم و بعدها به شوخی «هم همه»!

سپاس از حمید ِ صهبا که اولین شعف دوستانه ام را از آن ضیافت با او قسمت کردم.

سپاس از رضا که هنوز پس از چهار سال روز ضیافت ما را به یاد دارد و تبریکش را بدرقه راهمان می کند.

سپاس از صداقت مصطفی که وقتی نوشت: «مجید تو روحت» بدجوری به دلم نشست!

سپاس از صابر که این روزها بی دلیل خیلی دوستش دارم.

و سپاس های بسیار دیگر از همه دوستانی که در عجبم از ظرفیت ِ دل، با این کثرت ِ سنگین ِ محبت آنان که در کجای این هیولا جا می شوند.

عرض شد که خیلی خوبحالم و البته خوشحال. همه خوشحالی ام ارزانی ِ شما. و خوب حالی ام که بی تردید ثمره دعای خیر دیگران است، بهانه دعای من در حق دوستان در همین لحظه ی شگفت...

*****

پس نگار:

یادم هست  که آن روزها چقدر همراه با بانوی مهر تلاش کردیم تا همه باورها، آرمان ها و امیدهایمان را در چند جمله خلاصه کنیم تا بشود متن کارت دعوت مراسم ضیافت. چه کوشش دل انگیزی. «هنوز» هم اولین نوشته مشترکمان را  بسیار دوست می دارم. شک ندارم که این «هنوز» با گرمای همان آتشِ نخستین، تا ابد پابرجاست.