سلام پسرم.

محمدصالح عزیزم، زیباترین هدیه زندگی؛ این بار فقط و فقط برای تو می نویسم. برایت می نویسم برای همه سال، برای هر سال، برای هر روز. برایت می نویسم که یادت نرود، می نویسم که یادت بماند که چه روزها را با هم گذراندید...برایت می نویسم برای روزهای نبودنم و بودنت، نبودنش و بودنت و برای تمام روزهای هستنت...

پسرم، او بزرگ است؛ بزرگوار است؛ مهربان است... آخر او پدر است. وجودت از وجودش است و آرامشت از بی قراری اش.

یادت هست آن روزها را....

روزی که دستت را گرفت!

روزی که دستانش مامن وجود نحیفت بود...

روزی که روی ساعدش جا می گرفتی و آرام!

روزی که سرت را بر روی شانه اش گذاشتی...

روزی که روی پاهایش لم دادی...

روزی که در آغوشش گریه کردی...


روزی که برایش خندیدی...

روزی که در لباسش گرم شدی...

روزی که به لنزش خیره شدی...

روزی که کلاهش برایت گشاد بود...

روزی که با او به خرید رفتی...

روزی که در خواب آرام آغوشش، لبخند زدی...

در تمام این روزهای پشت سر و در تمام روزها و شبهای پیش رو، او پدر است، به وسعت و مردانگی یک پدر. 

و یادت باشد، کوچکی امروزت را برای روزهای دور...

 

________________________________

بعدا نوشت:

تمام روحم را 

در جیب سمت چپ پیراهن مردانه ات جا گذاشته ام

تا جریان پیدا کنی در وجودم.

به وسعت همه دلتنگی هایم 

همسایگی می کنم.