سلام.

هر روزی که میگذره یه حرکتی، یه نشونه ای از قدرت گرفتن، توانا شدن و بزرگ شدنت رو نشونمون میدی و نمی دونی که چقدر این کارهات آدم رو به فکر فرو می بره. این "توانا"تر شدنت همه وجود آدم رو لبریز از حس عجیب بندگی می کنه و بندگی، زیباترین احساس در مقابل اون عظمت مطلق ِ... تو از دیروزت تواناتر و نسبت به فردای پیش روت، ناتوان تری. حالا چه اتفاقی توی این فاصله ها می افته...نمی دونم!

الان یه هفته ای می شه که خیلی راحت و بدون نیاز به کمک می غلتی و بعدش هم تلاش می کنی رو به جلو حرکت کنی و این یعنی داری پنج ماهه میشی . دقیقش رو اگه بخوای یک هفته دیگه پنجمین ماه زندگی ات تموم میشه و پنج ماه یعنی پنج تا سی روز، یعنی خیلی، یعنی یک عمر به اندازه نبودنت تا هستن امروزت...چه زود گذشت! به سرعت باد؛ به سرعت برق؛ به سرعت نور؛ نه! به سرعت زمان، به سرعت زندگی، به سرعت گذر عمر.

تک تک لحظات زندگی ات پر از حادثه های بزرگه. و این حادثه ها هر کدوم تو یک آن اتفاق می افتند.

از آن ِ نتوانستن تا آن ِ توانستن فاصله ای نیست جز یک آن و چه عمیق است این اقیانوس آن های به هم پیوسته! و چه دهشتناک، شمارش آن به آن زندگی.

ثبت لحظاتی از توانستن های یک پسر 144 روزه:

اینجا دستش رو هنوز نجات نداده...

دستش رو هم نجات داد!

و به آرامش رسید و خوابید.

و تلاشی بدون شرح!