پسر کوچک امروزم، سلام؛

به همت پدر و تشویق برخی دوستان، نوشتن در دنیایی کاملا مجازی را آغاز کردیم به بهانه ثبت لحظاتی از زندگی تو و ما برای روزهای دور. برای روزهایی که تو می توانی بخوانی و بیندیشی و بنویسی! اما چه کنم؟ چه کنم که مادرانه های من، هنوز خجالتی اند. هنوز تاب دهکده جهانی ارتباطات را ندارند. هنوز از حضور در جمع سربه زیرند. هنوز به دنبال برگه ای، دفتری می گردند تا آرام گیرند...اما دوست دارم مادرانه برایت بنویسم....

دوست دارم مادرانه برایت بنویسم از عظمت اسم"مادر"؛ آنروز که صدای گریه ای، نگاه نافذی و گرمای وجودی به نام "فرزند" آن را برایم هدیه آورد.

دوست دارم مادرانه برایت بنویسم، از اشکی که جاری شد از آن عظمت بزرگ که لا یوصف است و فهمش نیز کم ممکن! نمی گویم ناممکن، زیرا برازندگی درکش را بزرگانِ یاس وار دارند و کوچکی چون من شاید نه!

دوست دارم مادرانه برایت بنویسم از اشک ها، از اشکهای پنهانی برای نبودن هایت، برای بودن های دردناکت، برای گریه هایت حتی برای ضجه هایی که شاید کسی نشنید در آن روزهای سخت قبل از رهسپار کردنت به اتاق جراحی!

دوست دارم مادرانه برایت بنویسم از بی خوابی ها، از بی قراری های شبهای بی قرارت، شبهای تب دارت، شبهای نالانت!

دوست دارم مادرانه برایت بنویسم از لطافت روحت، از معصومیت نگاهت، از وسعت دل کوچک و مردانه ات و از آسمانیت خواب هایت!

دوست دارم مادرانه برایت بنویسم از اولین لبخندت، از اولین نگاه آشنایی ات و از آخرین بغضت!

دوست دارم مادرانه برایت بنویسم...مادرانه.

دوست دارم بزرگوارانه، همانگونه که نامت بزرگوار است؛ معصومانه، همانگونه که دلت لبریز عصمت است و عاشقانه، همانگونه که آسمان بار امانتش را تاب نیاورد و قرعه اش بر دل کوچکت افتاد...

من را ببخشی!!!

مادری ام را! آن زمان که می توانستم بزرگ تر باشم و نبودم.

مادری ام را! آن زمان که می توانستم مهربان تر باشم و نبودم.

مادری ام را! آن زمان که می توانستم بخشنده تر باشم و نبودم.

مادری ام را! آن زمان که می توانستم با گذشت تر باشم و نبودم.

مادری ام را! آن زمان که می توانستم صبور تر باشم و نبودم.

مادری ام را! آن زمان که می توانستم "مادر" تر باشم و نبودم.

و خدا کند که خدا هم ببخشد:

کوچکی ام را! آن زمان که می توانستم "بنده" تر باشم و نبودم.

نورا! عزیزا! رحیما!

مادرتر، بنده تر، یارترم کن!!!