سلام.(کامنت یه دوست ناشناس باعث شد که این پست رو بنویسیم.)

پسر عزیزم، محمد صالح؛ 

زمانی که تو پا به زندگی ما گذاشتی، خیلی چیزها تغییر کرد. خیلی اتفاق ها افتاد. خیلی از سختی ها آسون شد، خیلی از راحتی ها و مسامحه ها تموم شد. خیلی از منیت ها کنار رفت، خیلی از فاصله ها کم شد، خیلی های دیگه زیاد شد. خیلی از وابستگی ها شکل گرفت و... حرفم سر همین جمله آخره! آره، خیلی از وابستگی ها شکل گرفت و رفته رفته زیاد شد.

نمی دونم چرا این زمان اومدی؟ چرا یه کم یا حتی یه زیاد! زودتر و یا دیرتر نیومدی؟ نمی دونم زمانش رو خودت انتخاب کردی یا فرستادنت...نمی دونم.

 اما از وقتی که اومدی.....

از وقتی که اومدی یه عالمه عشق و محبت و از خود گذشتگی به ما هدیه کردی و یه دنیا وابستگی. این وابستگی با بزرگ شدنت بزرگ تر میشه و فکر کردن بهش یه هراس عظیمی رو توی وجود آدم به جریان می اندازه. 

این هراس با خوندن کلام خداوند و با وعده ای که داده بیشتر و بیشتر میشه و این سوال توی ذهن آدم میاد که: یعنی من می تونم؟

 وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلَادُکُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّـهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ (انفال- 28)

این چه وسیله ابتلا و آزمایشی که باز به فرموده خودش زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا است؟

لحظه لحظه قد کشیدنت، حرکت کردنت حتی نگاه کردنت کلی شور و زندگی توش جریان داره و آدم رو درگیر خودش می کنه. حالا چقدر ظرفیت می خواد که بتونی از همه اینها به یکباره بگذری! دل بکنی!

بیراه نیست اگه بگیم مقام امامت ابراهیم رو به خاطر ذبح اسماعیل بهش دادند و این همون وعده حق ِ... 

راستش یه بزرگی یه عزیزی قبل از تولد تو این رو به ما گفته بود، اما درکش سخته. عظیمه... دل می خواد.

باید دعا کرد...خیلی زیاد

باید خواست...اما نه برای خود، بلکه برای خودش

باید تمرین کرد...فهم جدایی رو؛ این یه واقعیتِ! 

"خدایا محمد صالح رو برای خودت بردار!!!"

تقدیم به بهترین!