بعد از مدتها شد که همه ی شرایط فراهم بشه واسه اینجا نوشتن؛

الان شما با آبجی و بابا رفتین زیارت تا من بتونم کمی خلوت داشته باشم و بنویسم...آخه خیلی دلم تنگ شده بود واسه نوشتن وبلاگ تو...

دقیقا از روز اول فروردین امسال قصه ی جدید و عجیبی با هم داشتیم پسر...

و هنوز هم گاهی ترکش هاش به من اصابت میکنه و ...

من اشتباه کردم عزیز...منو ببخش!

قصه ای که میگم چند تا صحنه داشت:

1)آبان 92_مشهد: تو مریض شدی و تب کردی. دیگه نمی تونستم اونجور که دلم میخاد روزها برم زیارت. شب دوم بود فکر میکنم، تو و فاطمه خوابیدید، دلم لک زده بود واسه یه زیارت آروم... به بابا گفتم بیا من رو برسون حرم و برگشتنی از داروخونه شربت استامینوفن بگیر برا پسر...

همین طور هم شد ولی وقتی بابا برگشته بود دیده بود که خوابی ولی جابه جا شده بودی.صبح هم که مسافر اتاق کناری به من گفت که صدای گریه هات رو شنیده که میگفتی: "مامان - بابا کجایید؟ آخه چرا منو تنها گذاشتید؟ آخه شماها کجا رفتید؟"

...همونجا توی آسانسور من مُردم!!!

آره، اصلن فکر همچین چیزی به ذهنم نرسیده بود.چون از قطره استامینوفن فاطمه  بهت داده بودم و فکر میکردم چند ساعتی رو می خوابی. اینکه در عرض یک ساعت یا کمتر بیدار شده بودی و کلی گریه ... و بعد دوباره خوابیده بودی.

اما بعد از اون اتفاق هیچ وقت این خاطره رو یادآوری نکردی.انگار همه چیز توی خواب برات اتفاق افتاده بود...

2) اسفند 92_خونه: باید از خونه بیرون می رفتم.بهت گفتم و تو بهونه های مختلف آوردی و وقتی هم که فاطمه خوابید گفتی میمونم خونه، میخوام سی دی ببینم و من خوش خیال با خودم فکر کردم اجازه میدم که پسرم موندن توی خونه رو تجربه کنه.خوشحال بودم...هم اینکه پیشنهاد خودت بود و هم من خیلی زودتر کارم انجام میشد و برمیگشتم.

وقتی رسیدم خونه(حدود چهل دقیقه شما تنها موندین) تو خوابت برده بود اما دیدم تلویزیون و دستگاه رو خاموش کردی؛ حتی لباس ها رو از لباسشویی آورده بودی و روی بند رخت گذاشته بودی. فاطمه اما از روی تخت اومده بود روی زمین خوابیده بود.

وقتی بیدار شدی با خنده گفتی که گریه کردی و از پنجره داد زدی که مامان کجایی؟ و آبجی بیدار شده و گریه کرده...

و باز هم من...............

3)روز اول فروردین 93_ در حین دید و بازدید عید: اصرار و اصرار و اصرار از طرف تو که دلت برای عمه و دخترهاش(به قول خودت خواهرهام) تنگ شده و می خوای که سوار ماشین اونها بشی. بابا مجید هم تو رو برد و سوار ماشین اونها شدی و ده دقیقه ی بعد وقتی رسیدیم به مقصد تو با چشمون گریون و گلوی پراز بغض دویدی بغل بابا و بهش گفتی که دلت برای من و بابا تنگ شده بود و بعدن عمه گفت که تمام اون ده دقیقه توی ماشین اونها با بغض و گریه چه حرفهایی زدی.(واقعیت هایی شاید ساده که تو با تخیل ذهنت اونها رو یه جور وحشتناک و ضجرآور ساخته بودی)!!!


ادامه مطلب ...