جناب نورچشمی

خاطرات بزرگ شدن محمدصالح


سلام
حبذا به مهر و معرفت بانو ... دیر شده؛ اما یادآوریش خالی از لطف نیست. محرم امسال بود که بانو بیت اول غزل اول حافظ رو به جناب نورچشمی یاد داد. اینجوری شد که این دیالوگ چند روز بین من و محمدصالح رد و بدل می شد:
من: الا؟
محمد صالح: الا
من: یا
محمد صالح: یا
من: ایها
محمد صالح: ساگی
...
من: که عشق
محمد صالح: آسا
من: نمود
محمد صالح: مِنوود
من: اول
محمد صالح: ولی
من: افتاد
محمد صالح: اوفتاد
من: مشکل
محمد صالح: ها (با تاکید و خنده)
جناب نورچشمی خوشحال است از اینکه شعر تمام شد و همه را پاسخ گفت. بنابراین می خندد و ما هم ...
دوشنبه ای بود که تاریخش را دقیق یادم نیست. مانده بودم در خانه که به اصطلاح در خدمت خانواده باشم و جبران کسری هایی که با دیر آمدن و حضور نداشتن و شلوغی و ... درست کرده بودم! صبح که بیدار شدم، م.ص هنوز خواب بود. قصد بیرون رفتن سه نفری داشتیم. رفتم که بیدارش کنم. (در کنار محمد صالح بودن قبل از خوابیدن و بیدارشدنش را، بینهایت دوست دارم)
من: بابایی ... پاشو؛ بریم بیرون
م.ص: نه
من: صبح به خیر؛ بیدار شو بابایی
م.ص: ...
من: محمدصااااااااااالح
قلقلکش دادم. چرخید به سمت من اما چشماش بسته بود. گفتم:
سلام بابا؛ صبح به خیر
برگشتم که از اتاق برم بیرون...
با صدای خواب آلود گفت:
_بابا
من: بله بابایی
م.ص (در حالی که چشماش بسته بود): اوفتاد
من (با تعجب): چی افتاد بابایی؟
م.ص: مشکل ... ها
!!!
دیگه چی میشه گفت؟؟؟

شب عاشورای دوم

شب عاشورای دوم

شب عاشورای دوم

شب عاشورای دوم

*********

پی نوشت یک: ونَحْنُ نَقُولُ الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمین

پی نوشت دو: سپاس از علیرضای خوب که از کودکی اسمش و رسمش را دوست داشتم. دست مریزاد دارد عکس ها! امید که بر فراز مسیری که می رود ببینمش ...

عکس ها را علیرضا شب عاشورای امسال، گرفته بود.

پی نوشت سه: این عکس را هم ببینید؛ و این همه مهری که در روزگار جناب نورچشمی جاریست. شکر که گلستان است دنیا ... امید که تلخی نبینیم و نخوانیم

پی نوشت چهار: کاش که بانو فراغتی داشت و می شد که اینجا به جای من می نشست. یاد کامنت های فوق العاده اش رو عکس ها به خیر! خدا به وقت و صبر و مهرش برکت بدهد. برایش دعا کنیم ...

پی نوشت پنج: ... خدانگهدار

شب عاشورای دوم





نگاشته شده به قلم : بابا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٢



بسم الله ...

الان خوابی بابا
خیلی بزرگ شدی؛ خیلی. امروز روز اول سال سوم زندگی توست. این روزها دیگه بلد شدی که منظورت رو به زبان خودت که الان دیگه تقریبا شبیه به ...
(مامان الان داره بیدارت میکنه. هنوز چشمات بسته است؛ اما پرتقالی که مامان بهت داد رو داری میخوری و میگی: «یخخه» یعنی پرتقالی که از توی یخچال اومده سرده!!! کلا از این کارها زیاد انجام میدی که هر کدوم کام زندگی ما رو اینقدر شیرین میکنه که به نظرمون برسه همین دنیا بهشته...)

این روزها دیگه بلد شدی که منظورت رو به زبان خودت که الان دیگه تقریبا شبیه به زبان ماست، برسونی. خیلی وقت بود که می خواستم کلماتی که بلدی بگی و ما هم مفهوم اون ها رو می فهمیم، یه جایی بنویسم. اما زندگی شیرین ما شلوغ است این روزها بابا. خیالت راحت. هر چه که نشد بنویسیم، به نحو دیگری ضبط شده است. (خیلی دوست دارم که این وبلاگ و آن عکس ها و دست نوشته ها، روزی به کار تو آید و سبب خیر شود.)
این روزها مدام به هر چیزی اشاره میکنی و می پرسی: «ای چیه؟» و بدون اینکه به پاسخ ها توجه کنی سوال بعدی رو قبل از پاسخ قبل می پرسی.
این روزها هر چیزی رو که دوست داری بعد از اینکه تمام می شود با گفتنِ یک جمله دوباره می خواهی. مثلا الان بغل من نشسته ای در حالی که دارم تایپ می کنم. لیمو شیرینی که خورده ای تمام شده. دستت رو روی صورت من می گذاری و می گویی: «بابا ... لیمو ... بازم» و به یخچال اشاره می کنی.
این روزها بلد شدی تمارض کنی؛ مثلا موقع راه رفتن به در، گیر می کنی و بر می گردی رو به من: «دَد گِرفت» ... (و صورتت همه درد را نشانم می دهد!)
این روزها از میان سی دی ها، موردِ علاقه ی خودت رو انتخاب می کنی؛ دکمه eject رو می زنی و سی دی رو داخل دستگاه قرار می دهی و با دست خودت CDROM رو به داخل هدایت می کنی و دست ِ آخر می گویی: «دُرُس شد». سرِ جای همیشگی ات می نشینی و برنامه ای رو که می خواستی نگاه میکنی.
این روزها ...


این روزها خیلی شیرینی بابا؛ برکت عمر ما هستی و مایه ی افتخار!
تولدت مبارک
سرفراز باشی و سلامت؛ و برای خدا

پی نوشت 1: این روزها دیگر نگرانت نیستم عزیز. خیالمان خوب ِ خوب راحت است که همان که دیروز سودای سربازیش را در همین وبلاگ برایت نوشتیم، قصورها و تقصیرهای ما را هم، برای تو جبران می کند. که برای همه، اینچنین است.
اللهم عجل فی فرج مولانا اباصالح المهدی


جناب نورچشمی، محمدصالح

پی نوشت 2: نمونه خاطراتی که در این پست ذکر شد، در همین دقایقی که نوشته می شد، رخ داد. شُکر که بهانه برای نوشتن بسیار است.

جناب نورچشمی، محمدصالح
پی نوشت 3: از همه دوستانی که 2 سالگی جناب نورچشمی را به روش های مختلف تبریک گفتند، سپاسگزاریم. از آن ها هم که به یاد ما هستند، ایضا؛ و از همه دیگرانی که همینکه هستند مزید شکرند و سپاس، قدردانیم.

جناب نورچشمی، محمدصالح





نگاشته شده به قلم : بابا ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۳٠



سلام

زیاده عرضی نیست ...

تنها؛

یک لبخند مهمانِ جنابِ نورچشمی:

 

پس نگار:

یک/ این عکس فروردین سال 90 در پارک پردیسان گرفته شده. از این مجموعه عکس های دیگری هم هست که ... انشالله!

دو/ دوست داریم که برگردیم. دعایمان کنید؛ که جناب نورچشمی این روزها سخت بازیگوش است و بازی های او البته اولویتِ اولِ ماست.





نگاشته شده به قلم : بابا ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٢



...

و أن تدخلنی فی کل خیر؛ ادخلت فیه محمد و آل محمد

و أن تخرجنی من کل سوء؛ اخرجت منه محمد و آل محمد

صلواتک علیه و علیهم

...

فطرِ دومین رمضانِ جنابِ نورچشمی مبارک

و البته:

سلام!





نگاشته شده به قلم : بابا ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٠



مشاهده یادداشت خصوصی





نگاشته شده به قلم : بابا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦



سلام

بلاخره بعد از یک هفته، دستش رو باز کردم. همون دستی که توی مهمونی به بخاری چسبونده بود!!! خدا رو شکر سطحی بود و غیر از شب اول دیگه اذیت نشد. ولی نمی دونم آخر معنی «جیززز» رو فهمید یا هنوزم می خواد با شنیدن این کلمه هی بخنده! 

خیلی دلم براش می سوخت. بعد از چند روز دیگه به کار کردن با یه دست عادت کرده بود... اما امروز دستش رو براش باز کردم. مرد کوچولوی خونه، از ذوقش هی دست میزد. بعد از حمام و ناهار هم خوابید...چه خوابی!!!

ای کاش میدونستم داری چه خوابی میبینی!

و دستی که بلاخره خوب شد...





نگاشته شده به قلم : مامانی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۱



شعفی که نمی دانم از چنین پوششی است یا از شنیدن نوایی از قلب؛ قلبی که آتشی، هزار و چهارصد سال است که در آن زبانه می کشد...

مظلومیتی در پس نگاه معصومی که نمی دانم وامدار صاحب این لباس است یا از همان نفخه ی "روحی" در چشمان کودکی پاک، این چنین طنازی می کند...

برگ دیگری از تقویم زندگانی ات را با یاد و به عشق حُسَین«علیه السلام» ورق زدیم...عاشقش بمان فرزند!





نگاشته شده به قلم : مامانی ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۱